تبلیغات
ساحل بیکران

ساحل بیکران

وبلاگی برای همه

بیکاری
تو آدم بیكاری هستی در صورتیكه ...


1- عضو فیس بوك باشی !

.

.

.

2- موبایل داشته باشی .

.

.

.

4- وقتتو واسه خوندن این مطلب تلف كنی !

.

.

.

5- نفهمیدی تو این مطلب شماره 3 وجود نداره ؟

.

.

.

7- الان چك كردی ببینی شماره 3 هست یا نه !!

.

.

.

8- شماره 6 كجاست ؟

.

.

.

9- حالا لبخند میزنی !!

.

.

.

10- شماره 1 كجاست ؟

.

.

.

11- هه هه هه رفتی چك كنی ببینی شماره 1 هست ؟!!

حالا خداییش فكر میكنی آدم بیكاری نیستی ؟


15

[ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ zahra joon ] [ تو بیکاری نه؟!!!1() ]
گــنـــاهـــ
حتما حتما جواب رو بده اینقدر فکر کنه تا جواب به ذهنش برسه

2-فقط و فقط جواب این سوال توی نظرات این پست نوشته بشه نظرایی که غیر از جواب هستند خونده میشن ولی تایید...

3- میتونید بااسم مستعار نظر بذارین یعنی اگه دوست ندارین من جوابتون رو بدونم با اسم دیگه ای نظر بذارین مطمئن باشین نمیام بپرسم شرکت کردی یانه

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

و اما سوال:

تا حالا گناهی کردید که توبه کردید و دوباره اونو تکرار کردید؟

اگه خواستید میتونید گناهتون رو برام بگین



[ جمعه 3 شهریور 1391 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ zahra joon ] [ گـــنـــاهـــ() ]
اسم دخرتان

 

خوردنی باشد: مثل عسل
ساعات مختلف روز: مثل پگاه، سپیده، سحر
اسم جک و جونور باشد!
اعم از پرنده: مثل پرستو، درنا…
حشره: مثل پروانه
چهارپا: مثل غزال
اسم علف باشد: مثل ریحانه، پونه و…
اسم مکان باشد: مثل صحرا، دریا، خاور، ایران
خیس باشد: مثل شبنم، دریا، ساحل، باران.
و کلا هر اسمی تو این مایه ها باشد اسم دختر و در غیر این صورت اسم پسر می باشد !



[ جمعه 3 شهریور 1391 ] [ 06:51 ب.ظ ] [ zahra joon ] [ نظرات() ]
تا حالا اینطوری ترسیدی؟


[ جمعه 3 شهریور 1391 ] [ 03:21 ب.ظ ] [ zahra joon ] [ ترسیدی یا نه؟؟؟!!!() ]
واییییییییی منم میخوام


[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ zahra joon ] [ نظرات() ]
نظرسنجی


[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 04:12 ب.ظ ] [ zahra joon ] [ جـــوابــ نــظــرســنــجــیـــ() ]
داســـــتــــان

 

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های ۴ ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار…و خم و راست شدن، بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که

هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .

گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد چکمه ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه میگه این بوتها مال من نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده.با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.

وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم….

مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت

خب حالا دستکشهات کجان؟

توی جیبت که نیستن.

بچه گفت توی بوت هام بودن دیگه

معلمو داری ـــــــwww.smilehaa.org






[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ zahra joon ] [ نـــظــرات دوســتامــون() ]
یه چیز جالب

99669999996669999996699666699666999966699666699
99699999999699999999699666699669966996699666699
99669999999999999996699666699699666699699666699
99666699999999999966666999966699666699699666699
99666666999999996666666699666699666699699666699
99666666669999666666666699666669966996699666699
99666666666996666666666699666666999966669999996

1.) دکمه ctrl + f رو فشار بده
2.) توش عدده 9 رو بنویس
3.) بعد رو دکمه Highlight all. کلیک کن ...
ببین چی میشه .... !!!!!!!!!!!!!!!



[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 03:01 ب.ظ ] [ zahra joon ] [ جـــالـــبـــ() ]
عیدتون مبارک^_^
          عید همتون مبارک

  بیا اینم عیدی ماست.البته بزرگترا باید عیدی بدن
عید شما مبالک
http://www.pic4ever.com/images/choir.gifhttp://www.pic4ever.com/images/choir.gifhttp://www.pic4ever.com/images/choir.gifهمه با هم میخونیم:عیدت شما مبارک مبارک
همین الان برید کمدتون رو باز کنید و یه لباس خوشمل دربیارید و ببوشین و برید خونه ی بزرگتراتون،تا عیدی بگیردید
دست دست همه دست باید خوشحال باشید نبینم کسی ناراحته.

همه دعا کنیم: خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یک ماه ی خود را در رمضان

از این به بعد هم حفظ کنیم.

(آمین

هیچوقت با کسی دعوا نکنید مخصوصا عید



به به میبینم که لباس های خوشجلی پوشیدی وای چه نازه

 تصاویر زیباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی یکم دیگه هم بخونیم خب دیگه جشن تموم شد برید خونتون

بقیه ی جشن در ادامه ی مطلب

ziba


ادامه ی جشن

[ یکشنبه 29 مرداد 1391 ] [ 07:04 ق.ظ ] [ zahra joon ] [ عید شما مبارکــــ() ]
داستان های آموزنده

هارون الرشید از بهلول پرسید که: دوست ترین مردم نزد تو کیست؟ 

گفت: آن کس که شکم مرا سیر کند. 

گفت: اگر من شکم ترا سیر کنم، مرا دوست داری؟ 

گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.



[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 05:22 ق.ظ ] [ zahra joon ] [ دلـــ نــوشــتـــهــ() ]
داستان ماست مالی
هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و زن مصری اش فوزیه در سال 1317 خورشیدی چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب به تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.

در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بوده دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور با پولی که از کدخدای ده می گیرند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماست مالی کردند.
قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح ( ماست مالی) ازشصت سال نمی گذرد، و ماجرای این ماست مالی مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود


[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 09:55 ق.ظ ] [ zahra joon ] [ هر چه دل تنگت میخواد بگو() ]
داستان های آموزنده
 
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چند تایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
 
نتیجه اخلاقی داستان
 
عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست آرامش مال كسی است كه صادق است
لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكند
و یه نکته دیگه اینکه همه ی آدما بقیه رو از منظر وجدان خودشون میبینن


[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 09:53 ق.ظ ] [ zahra joon ] [ هر چه دل تنگت میخواد بگو() ]
...

 

تــــوی این دنیـــا هر کسی داره یه چیزی میکشه.

یکی "درد" می کشه ؛


یکی "زجر" می کشه؛


یکی" نقاشی" می کشه ؛


یکی" سیگار "می کشه؛


یکی "داد" می کشه؛


یکی" سوت "می کشه ؛


یکی" ناز" می کشه ؛


یکی" تریاک" می کشه ؛

خلاصه میون اینهمه کشیدنـــــــــــی


مــ ـ ـ ــن


فقط می خوام


نفس


بکشم



[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 07:59 ق.ظ ] [ zahra joon ] [ هر چه دل تنگت میخواد بگو() ]
خودتون میفهمید

..... شما از جلمه افراد باهوش هسیتد بگویید اشبتاه کجاست؟؟؟
123456789
123456789
123456789
...................
... یعنی شما الان به این موضوع تمرکز کردید؟؟؟
:))
اشتباه این هست که!
کلمه هسیتد-هستید
اشبتاه-اشتباه
من نگفتم اشتباه در اعداد هست!!!!
بهتر نیست برگردیم اول اتبدایی بخونیم ؟؟
.
.
.
حتی کلمه اول ابتدایی هم اشتباهه!!
.....................
پس بریم اول مهد کودک بخونیم
.
.
.
حتی کلمه مهد کودک هم اشتباهه!!!
چرا رفتید دوباره مهد کودک رو ببینید؟؟؟؟
:)))))
ههههههههههههههههه
الوووووووو یبمارستان دیوونه ها؟؟؟؟؟
بیایید این دیوونه ها رو از اینجا ببرید!!!
.
.
.
.
=)))))
حتی کلمه بیمارستان هم اشتباهه!



[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 09:08 ق.ظ ] [ zahra joon ] [ هر چه دل تنگت میخواد بگو() ]
داستان
سلام امروز با یه مطلب توپ اومدم:
من امروز تا ساعت 8 صبح تنهایی بیدار بودم بعدش پنجره رو که باز کردم که یه هوایی بخورم،دیدم یه کلاغ اومد و روی پشت بوم خونه ی روبروی ما نشست یکم نوک زد فهمید یه چیز خوبه آره پنیر بود نمیدونم کی واسش پنیر گذاشته بود بعدش انگار به زبون خودش دوستاشو صدا زد چون وقتی داشت غار غار می کرد صداش تا وقتی که میخواست دوستاشو صدا کنه فرق میکرد خلاصه منم تو حال و هوای خودم به زبون خودم داشتم از زبون حرف میزدم مثلا که وقتی غـــــارغــار میکرد میگفتم دوستان دوستان جمع بشین یه خوراکی خوشمزه اینجاست تو تخیل خودم بعدش یه غار غار کرد و فهمید هیچکس نمیاد یه بار دیگه نوک زد منم همینجوری تو تخیل خودم گفتم اه بابا هیچکس نمیاد من برم بلکه به یه دره دیگه ای بزنم.بعدش وقتی اینا رو داشتم توی ذهنم مرور میکردم یکدفعه پرید و رفت انگار که صدای منو میشنید ممکنه واسه ی شما جالب نباشه ولی واسه یخیلی جالب بود...


[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 07:34 ق.ظ ] [ zahra joon ] [ نظرات دوستامون() ]