تبلیغات
ساحل بیکران - داستان

ساحل بیکران

وبلاگی برای همه

داستان
سلام امروز با یه مطلب توپ اومدم:
من امروز تا ساعت 8 صبح تنهایی بیدار بودم بعدش پنجره رو که باز کردم که یه هوایی بخورم،دیدم یه کلاغ اومد و روی پشت بوم خونه ی روبروی ما نشست یکم نوک زد فهمید یه چیز خوبه آره پنیر بود نمیدونم کی واسش پنیر گذاشته بود بعدش انگار به زبون خودش دوستاشو صدا زد چون وقتی داشت غار غار می کرد صداش تا وقتی که میخواست دوستاشو صدا کنه فرق میکرد خلاصه منم تو حال و هوای خودم به زبون خودم داشتم از زبون حرف میزدم مثلا که وقتی غـــــارغــار میکرد میگفتم دوستان دوستان جمع بشین یه خوراکی خوشمزه اینجاست تو تخیل خودم بعدش یه غار غار کرد و فهمید هیچکس نمیاد یه بار دیگه نوک زد منم همینجوری تو تخیل خودم گفتم اه بابا هیچکس نمیاد من برم بلکه به یه دره دیگه ای بزنم.بعدش وقتی اینا رو داشتم توی ذهنم مرور میکردم یکدفعه پرید و رفت انگار که صدای منو میشنید ممکنه واسه ی شما جالب نباشه ولی واسه یخیلی جالب بود...


[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 06:34 ق.ظ ] [ zahra joon ] [ نظرات دوستامون() ]